می‌توانست بهتر از اين باشد؟!

زندگی من می توانست بهتر از اين باشد اگر... بهتر که نمی‌دانم اما خيلی وقتها فکر می‌کنم من عوض شده‌ام خيلی سال است که با کس ديگری عوض شده‌ام. بارها به اين مسئله فکر کرده‌ام و هر بار احساس کرده‌ام يک جا ؛زندگی‌ام را رها کردم و اين باعث شد همه راه را عوضی بروم  . ياد فيلمی افتادم که سالها پيش از يک شبکه آلمانی ضبط شده بود و من چيز درستی از داستان آن نفهميدم اما مردی بود که در يک آينه حبس شده بود هرچه داد می‌زد و تقلا می‌کرد کسی او را نجات نمی‌داد . اوايل که احساس می‌کردم عوض شدم می‌فهميدم و به آن فکر می‌کردم اما اين روزها مثل آن مرد شده‌ام که در آينه محبوس شده بود؛ با اين تفاوت که ديگر از تقلا هم ايستاده‌ام. شايد هم گم شده‌ام از همان روزی که فاصله امتحانات معرفی تا امتحانات نهايی سال چهارم بود و ما ديگر مدرسه نمی‌رفتيم .

وای! روزی مثل همين روزها بود. چه تصادفی! ارديبهشت ماه سيزده سال پيش ؛سيزده سال پيش!! باورم نمی‌شود همان روزها که من تازه ياد گرفته بودم در اطاقم را قفل کنم غرق در افکار خودم شوم و احساس کنم که آنقدر بزرگ شده‌ام که ديگر نبايد برای آنکه از اجرای سرودی که برايش کلی با گروه زحمت کشيده‌ بودم آنطوری که دوست داشته‌ام تشکر نکردند دو روز گريه کنم؛  همان روزی که مادرم صدايم کرد و گفت ناديا آمده کتابهای مسابقه را برايت آورده و من رفتم با عجله  کتابها را گرفتم و بی اينکه مثل هميشه با ناديا حرف بزنم زود برگشتم و دوباره در اطاقم را قفل کردم و فکر کردم حالا هيچ کس ديگری نمی‌تواند بفهمد که من به چه فکر می‌کنم ؛بايد آدم ديگری بشوم؛یک جور متفاوت! تازه ياد گرفته بودم فرامرز اصلانی گوش بدهم و احساس کنم حسی را کم دارم با خودم گفتم  هی نسرين تو هجده ساله شدی و عشقی نداری که وقتی ترانه ای گوش می‌دهی به يادش بيفتی و این خيلی بد است..

ناديا؛ هما ؛فرنوش؛ ليلا و جليله وخيلی‌های ديگر عاشق شده ‌اند و تو نه!! بايد فکری بکنی برای خودت .اول فکر کردم که خيلی زشت است که عاشق يک پسر غريبه بشوم.با خودم گفتم خب پس بايد بگردی بين فاميل و دوست و آشنا کسی را پيدا کنی ؛کسی نبود که به نظر دوست داشتنی بيايد .ياد دوستانی افتادم که تلفنی با کسی آشنا می‌شدند و بعد عاشق !!شروع کردم چند شماره تلفن گرفتم آن وقتها برای دختری مثل من يعنی پا را از خط قرمز خيلی آن‌ورتر گذاشتن؛ کلی احساس گناه کردم ؛جالب و هيجان انگيز بود اما عاشق نشده بودم!!

روزها می‌گذشت و او دلش می‌خواست عاشق باشد يک چيزی کم بود تا احساس کند بعد از هجده سالگی متفاوت شده و کودکی را پشت سر گذاشته؛ ديرهنگام اما احساس بلوغ می‌کرد؛ حسی که شايد خيلی‌ها در چهارده سالگی کشف کرده بودند.گذری به يکباره از کودکی به ابتدای جوانی ؛آنروزها جنايت صربها و کشته شدن بوسنيايیها داغترين اخبار هر روز بود فکر کرد چه دنيای بدی !برای بوسنیايیها شعر می‌گفت و فکر می‌کرد از دنيای هندسه تحليلی و مثلثات بايد خارج شوم و بيايم به دنيای آدم بزرگها ؛برای ورود به دنيای آدم بزرگها به دنبال ويزا می‌گشت و چه چيزی بزرگانه‌تر از عشق؟داشت عادت می‌کرد که فقط بدیهای دنيا را ببيند که بالاخره ناغافل عاشق شد؛ از همان روزها بود که گم شد و هنوز که سيزده سال از آن وقتها می‌گذرد ديگر آن خود قديمی‌اش را پيدا نکرده ؛هرچه ميان کاغذ پاره‌ها و کتابها و نوشته‌های آنروزها می‌گردد ديگری اثری از آن دختر سرکش و تودار و کمی لجباز آن زمان پيدا نمی‌کند انگار همه را باد با خودش برده يک جای دور دفن کرده و تنها و تنها يک توده آرام و مسخ شده از پس مانده يک آدم را برگردانده است.

بعضی‌وقتها با خودم فکر می‌کنم چرا داستان از مسير خودش منحرف شد ؟اگر عاشق نشده بودم حتمن رفته بودم همان دانشگاهی که دوست داشتم ؛حتمن کس ديگری می‌شدم اگر رشته‌ای را می‌خواندم که دوست داشتم؛ شايد اگر آن شب به فرشاد زنگ نزده بودم الان با هم ازدواج کرده بوديم و مدام باهم دعوا داشتيم که بچه ما هم مذهب او باشد يا من !می‌‌دانم مثل حالا نبودم بيخيال قضيه نمی‌شدم ؛يا شايدم اگر مثل حالا ديگر تعصبی نداشتم به خاطر اينکه من من هستم و تو هم تو و من من نمی بايست در مقابل تو تو تسليم باشد بچه‌امان را مجبور می‌کردم مثل مادرش فکر کند..

شايد هم آن روز هجده تير که همراه ‌اميد از ميدان ونک می‌گذشتيم و به شدت بحثمان شد؛ اگر به خاطر افکار امپرياليستی و حقيرانه‌ای که در مورد کشورش در سر داشت دعوا نکرده بودم الان توی يکی از راهروهای دادگاه خانواده قدم می‌زدم برای جدا شدن از آدمی که نتوانسته بودم در حقارت او بيش از آن شريک شده باشم .

نمی دانم اما شايد اگر منطقی فکر کنم احتمالن به اندازه داشتن يک دختر کو چولوی مو طلایی يا يک پسر شيطان چشم مشکی ضرر کرده‌ام.

شايدم نه همين که در دنيای به اين بزرگی تنها دغدغه‌ام خودم هستم و فقط خودم ؛بايد خيلی ‌هم خوشحال باشم! که اگر گوشم به حرف کسی بدهکار نباشد بايد هم اينطوری باشد.

اما هرچه که بود هميشه فکر می‌کنم که از همان زمان بود که همه چيز در وجودم عوض شد .آرزوهايم ؛غمهايم ؛دوست داشتن‌هايم ؛ديگر شبها به اين فکر نمی‌کردم که چقدر لذت بخش است که آدم قهرمان المپيک شود يا مثلن وقتی اينترنهای سفيد پوش را در بيمارستانها می‌ديدم به اين فکر نمی‌کردم که حتمن بايد تغيير رشته بدهم و پزشکی بخوانم. 

از آنروزها تنها به يک چيز انديشيدم و هميشه در پی آن بودم؛عشق؛و زندگی عادت داردهر آنچه را که هميشه در پی‌اش باشی بخيلانه از تو دريغ کند! و من هميشه به اين فکر می‌کنم که زندگی من می‌توانست بهتر از اينها باشد اگر همه راه را اصولی طی کرده بودم ؛الان می بايست در جايی ديگر و با دوستانی ديگر آشنا شده باشمو اين همه از جاده اصلی منحرف نشده بودم که حالا برای برگشت از جاده خاکی مدام عرق بريزم و به همه آنهایی که در منحرف شدن از راه دلخواهم مقصر بودند بدو بيراه بگويم  

اينها را امروز وقتی که سر پايينی اداره را به سمت بانک‌ می‌رفتم و هوا آنقدر سبک بود که مرا سوار خوش کرد و به خيلی دورها برد ؛فکر می‌کردم.

می‌دانم که اين ماه هم به جای نقشه کشيدن در مورد گرفتن وام و خريد ماشين بايد به فکر پرداخت قرضهايم به اين و آن باشم؛ پس اين ماه هم نمی‌شود کاری کرد آن هم بعد از چهار سال کار کردن !! شايد اگر صبحها خودم به اداره بيايم و به جای گوش دادن اجباری به راديو پيام سرويس ؛ موسيقی را که دوست دارم گوش بدهم روحم آرام بگيرد و اينطور مدام به من سقلمه ( نمی‌دانم املاء آن درست است يا نه؟)نزند که آی دختر خيلی اشتباه کرده‌ای

شايد همه از بد شانسی من بوده ؛چرا نبايد اگر هم که عاشق شدم از همان ابتدا آدمی از جنس خودم را می‌ديدم و مدام نگران اين نبودم که مبادا او باشد و من نباشم و سهم من هميشه اين شود که بترسم از به دام افتادن ديگری و بکاهم از به دام افتادن خود به دام آن ديگری ؛ نمی‌دانم شايد اگر آنطور می‌شد احتمالن همه چيز خوب پيش می‌رفت ؛نه ؛ هميشه هم اينطور نيست ليلا با آدمی از جنس خودش ازدواج کرد با عشق و همه چيز خراب شد ؛همين طور خيلی‌ها‌ی ديگر

شايد هم جور ديگری می‌شد و مثل دهها بار که اتفاقات عجيب و غريبی پيش می‌آيد و زندگی آدم را دگرگون می‌کند آنروز که در ماشين را محکم بستم به جای زيرچشمم که کبود شد يکی از چشمهايم را از دست داده بودم و ديگر کسی هرگز نمی‌گفت چشمهای زيبايی داری و من هم هرگز او را به روياهای خودم راه نمی‌دادم؛اصلن می شد مثل همان روز که از خيابان رد می شدم و اتوبوس ترمز سريعی کرد ترمز او به موقع عمل نمی‌کرد و احتمالن من آدم فعلی نبودم که از سر بيخيالی اينقدر به خودم فکر کنم .

راستی آدم اگر به خودش فکر نکند چه چيز واقعی تر و صادقانه تری از خودش توی دنيا وجود دارد که به آن فکر کند !! 

نمی‌دانم شده‌ام مصداق تمام عيار يک ايرانی ؛به روز زندگی می کنم. امروز که گذشت فردا روز ديگری است!! به معجزه در زندگی ام هيچوقت اعتقادی نداشته‌ام و ندارم ؛گاهی اوقات خنده‌ام می‌گيرد به خودم می‌گويم حتمن خدا از آن بالا از اينکه بعضی وقتها با او کل‌کل می‌کنم خوشش می‌آيد و با من بازی می‌کند؛ بازی موش وگربه يا شايد هم مثل تام و جری !!گاهی وقتها  عصبانی می‌شود و حالم را می‌گيرد ؛گاهی وقتها هم مدام بارش عشق است و نورهای رنگارنگ که باز هم بازی و ملاعبه عاشقانه‌ای بيش نيست !چه شرک لذت بخشی !!

ميان شرک وايمان؛ عشق و عقل؛ دروغ و صداقت و هزار دوگانه متناقض ديگر دست و پا می‌زنم و در اين گيرو دار می‌خواهم انتخاب کنم !! معادله‌ای با هزار مجهول ؛انتگرال از يادم رفته حتی مشتق گيری را هم نمی دانم کاش همان نسرين سيزده سال پيش بودم دست کم با رياضيات به داد دلم می‌رسيدم .

گاهی اوقات به خودم می‌گويم فکر کردی خيلی مهمی چقدر برای خودت ادا واطفار داری ؛ تو تنها مدتی اينجا هستی نقطه کوچک کوچک کوچکه دنيايی بزرگ و غول پيکر !! اما ..

هزار اما و اگر ديگر در ذهن می‌آيد و می رود؛ می‌خواهم تمام اين سيزده سال را با قيچی ببرم و به سطل آشغال بياندازم؛ چون من واقعی من نبوده ؛منی بوده مسحور شده در جادوی زنی با چشمهای براق و مشکی و لبهايی باز مانده از بوسه‌ای کهنه و جسمی اثيری و دست نيافتنی ؛درست مثل زن خيال انگيز بوف کور.

می‌خواهم کس ديگری باشم ؛می‌خواهم روحم را به سيزده بدر ببرم می دانم که اين کار را می کنم همه چيز از نو اينبار بی وسوسه آن چشمهای هميشه مبهوت و سوال انگيز..  

/ 0 نظر / 9 بازدید