بعد از آخرش!

راستیتش خیلی وقته که می‌خوام بیام اینجا بنویسم اما حالشو ندارم، یعنی اونقدر تنبل شدم که حال اینکه فکر کنم ندارم، حال وارد شدن به صفحه مدیریت مطالبو ندارم، حال جمله بندی ندارم، حال ویرایشم ندارم! مخلص کلام بعضی وقتا حال زندگی کردنم ندارم.

 با اینکه تقریبن دو هفته گذشته رو در تعطیلات و مرخصی به سر بردم دلم می‌خواد چند روز فقط بخوابم. کلن این مدلی (مدل من) زندگی کردن فعلی من خیلی خوشمزه‌است، نمی‌دونم چرا یاد فیلم کله پاکنی افتادم، البته ربطی نداره‌ شاید فقط به خاطر اسمشه. هر روز صبح که بیدار می‌شم همه چیزای قبلی که تو مغزم بوده پاک شده آها یادم افتاد اون فیلم چپ دست بود که لیلا اوتادی و حمید گودرزی بازی می‌کردن مثل اون دختره شدم .گمون نمی‌کنم به این زودیا آلزایمر گرفته باشم حالا چند سالی مونده چون هنوز می‌تونم کلی لغت زبان حفظ کنم و جلو همکلاسی‌های فنچم کم نیارمزبان

 اون روزا که می خواستم در اینجا رو تخته کنم حال وهوام یه جور دیگه بود، فکر می‌کردم اینجا رو ببندم برام بهتره احساس مسئولیت می‌کردم که اون چهار نفرو نصفی خواننده‌ای که میان باید حرفی داشته باشم و اینکه حرف تازه‌ای نداشته باشم آزارم می‌داد، وبلاگ نوشتن شده بود یه باری رو دوشم، می‌خواستم درس بخوونم.می‌خواستم یه کارایی برا زندگیم بکنم که نشد..  من هیچوقت نتونستم هیچ قسمتی از خودم رو دور بیندازم نه فیزیکیش تعجبو نه منتالیش رو . برای همین از عمل‌های زیبایی هم بدم میاد همه چیز باید نچرال! باشه (دیدین گفتم بلدم لغت انگلیسی حفظ کنم !)

سه ماه تمام  وبلاگمو باز می کردم ، با حسرت پست آخرمو می خووندم، پست های قدیمم رو می خووندم و به خودم لعنت می فرستادم که آخه تمام نوستال ،محلول امولوسیون با غلظت بالای اسید نوستالیکتیک ،نوستال شوایتزر، نوستال اپتیک! تو رو چه به این غلطا ! به قول مرحوم قاطبه شکرخوردنهای مفت، تو آخه اینکاره‌ای؟

تا حالا یادت میاد ای میلی رو تو میل باکست پاک کرده باشی! تا حالا شده دلت بیاد یه عکس زشت دراکولاییت رو پاره کرده باشی ! یه بار شد نامه های عاشقانه عشاق سینه چاک تعجبتوزرد از آب در اومده‌ات رو(عاشقم کجا بود حالا !) که حالا به نظرت به تف بزم نمی ارزن ریز ریز کرده باشی ؟

واقعیت اینه که البت همیشه خواستم ادعاش رو بکنم که می‌تونم اما من اینکاره نیستم .هرچقدرم کتابای فنگ شویی و عدم انباشتگی و راز و... بخوونم فایده نداره. نمی‌دونم شاید علتش اینه که خودم رو خیلی دوست دارم یا خیلی قبول دارم یا شایدم احتمالن کمی خلم اما هنوز باورم نشده!

 به هرحال کسی که حتی با اشیا دوروبرش ارتباط عاطفی برقرار می‌کنه، مگه می‌تونه دست نوشته‌های خودش رو دوست نداشته باشه و ترکشون کنه. یادمه خیلی کوچیک که بودم از اون تلویزیون مبله‌های شاوب لورنس سیاه و سفید داشتیم حالا شاید به سن و سال خیلی از شماها قد نده اما خب اینطوری نبود که تلویزیون رنگی زیاد باشه و مثلن داشتن تلویزیون رنگی بزرگ نسبتن یه وسیله لوکسی بود. اون شبی که می خواستیم فرداش تلویزیون جدید رو بیاریم کلی اون تلویزیون قدیمیمونو ناز کردم و بوسیدم حتی براش گریه کردم که دیگه می‌ره و احساس می‌کردم ما بهش بی وفایی کردیم و داریم تنهاش می‌گذاریم و فردا شب دیگه خونه ما نمی‌خوابه، خلاصه که شاید کمی غیر عاقلانه به نظر بیاد اما نسبت به تک تک وسایل خودم و حتی وسایل خونمون هم احساس داشتم و موقع ترکشون دلم براشون تنگ شده! واقعیت من اینه  

حقیقتش من رفتم یه جای دیگه چند تا پستم نوشتم اما خوب سرویس نمی‌داد یا شایدم من بلد نبودم و حوصله یاد گرفتنشو هم نداشتم خلاصه که اذیت می‌کرد، صفحه‌اش به دلم نمی‌چسبید اصلن احساس نداشت و نتونستم دوستش داشته باشم.

اوایل فکر می‌کردم اگه برم جایی که آشناهام نمی‌خووننش می‌تونم کلی حرفای طنز بی تربیتی بزنم و برا خودم در این زمینه صاحب قلم بشم چون می‌دونم علیرغم ظاهر خجالتیم کلی استعداد در زمینه هجو و شوخی‌های این مدلی دارم اما راستش فهمیدم من این کاره نیستم و از نوشتن بعضی چیزها واقعن خجالت می‌کشم. 

بعد فکر می‌کردم می تونم راحتتر از مسائل خصوصی زندگیم بنویسم و مثلن بنابر شرایط موجود به عالم و آدم فحش وفضاحت بدم یا مثلن ناله نفرین کنم یا بیام بگم آقامون سرم هوو آورده اما خب که چی اگه ناراحت باشم و کسی بخواد دلداریم بده که خیلی بدم میاد از ترحم و عملن فایده‌ای نداره .ناله نفرینم که دیگه سالهاست از مد افتاده مثلن آدم هی بیاد بگه مرگ بر آمریکا این چه کاریه بهتره سعی کنی تو لاتاری برنده شی بری آمریکا زندگی کنی حالشو ببری! 

بنابراین تصمیم گرفتم همینطوری بی سرو صدا دوباره برگردم.

اتفاقن بعدش دیدم بدک هم نیست اینجاست که آدم می‌فهمه فلان دوستش از سر تعارف و رودرواسی میومده وبلاگش رو می‌خوونده و گه گاه کامنتی هم می‌گذاشته یا ازسر علاقه به نوشته‌هاش! و تازه کلی مزه می‌ده خودش می‌شه یه کار یواشکی یا مثلن اسکل کردن دوست و آشناهایی که حوالشون داده بودی به یه وبلاگ جدید ( حالا بهتون برنخوره نیتم که از اول این نبوده تازه به قول آقامون یه کم سنس آف هیومر داشته باشید!)  

حالام اینجام، دوست دارم بازم بنویسم. چند تا پست سینمایی در مورد فیلمهایی که این چند وقت دیدم نوشتم اما تو پیش نویسه و امیدوارم تنبلی اجازه ویرایش و پستشون رو بهم بده!

عزت زیاد

/ 0 نظر / 43 بازدید