بی عنوان !

 این پست را می نویسم اما شاید منتشرش نکنم نمی دانم! سعی در قضاوت نکردن دیگران نه برای پز روشنفکری که این روزها مد روز است، بلکه برای اینکه اثر خوبی در زندگی آدم نمی گذارد یکی از خط قرمزهای من شده اما این را اگر نگویم حناق می گیرم!

 این مطلب من از آن نوع قضاوت های برج عاج نشینانه نیست، برای اینکه خود من در موارد زیادی، زندگی ام و بهترین سالهای عمرم را در قمارهای احمقانه ای به داو گذاشته ام از آن رو به قول آن مثل بی تربیتی ک..خود من گه..ی است اما آنقدر بچه پررو هستم که بگویم دلم خواسته و با آگاهی این کار را کردم حال خاصی هم نبردم ولی خودم به کارم آگاه بودم و مسئولیتش را هم به گردن می گیرم.

چیزی که امروز من را وادار به نوشتن کرد آدم هایی هستند که یا خود را به حماقت می زنند یا تو را احمق فرض می کنند و یا شاید دچار گره های روانی بسیاری هستند که طول می کشد به شاه گره درونشان برسند (که البته همه ما حتما چند تاییش را در خود داریم) مدتی است که به این فکر می کنم چرا من در روابط دوستانه همیشه نقش دانای کل قصه را بازی می کنم، در حالیکه پذیرفتن این نقش برای من به شدت مهوع و تکراری شده، آدمهای بسیاری از همجنسانم با ضعف های فکری، روانی و هوشی بوده اند که آغوش من همیشه به رویشان باز بوده، البته اگر کار مثبتی هم برای کسی انجام می دادم دلم نمی سوخت. اغلب احمق هایی دورم را گرفته اند که حاضرم همه نوع حماقتشان را بشنوم، صبورانه مرهم بگذارم، راهنمایی کنم و طرف هم حالش خوب بشود برود تا دفعه دیگر که به درمان نیاز داشت سراغی از من نگیرد و حتی بی اینکه یک بار هم که شده قرص های تجویزی مرا خورده باشد دوباره با همان مرض مراجعه کند برای شفا !!

تکرار این مسئله در زندگی من در مقاطع زمانی مختلف و در محیط های متفاوت باعث شده به این فکر کنم که من چرا همیشه باید چنین نقشی را ایفا کنم، چرا آدم های این چنینی جذب من می شوند، در حالی که آدمهای قوی تر، با هوش تر و موفق تر بسیاری، در این دنیا وجود دارند که می توان ازشان کلی یاد گرفت نه اینکه تنها تکیه گاهشان شد. آیا اینطور نیست که چنین افرادی غرور و خود برتربینی من را ارضا می کنند و به من نوعی احساس رضایت  کاذب از احساس هوشمندی و تفوقم نسبت به دیگران به من می دهند؟

شاید اگر من مرد بودم اینطور حمایت کننده بودن حس مردانگی ام را ارضا می کرد و یک جور احساس غرور کاذب را که اصولا برای مردها بسیار وسوسه کننده و جذاب است به من می داد اما برای من به عنوان یک زن که بعضی وقتها واقعا دلم می خواهم لش مرگ خودم را روی یک کسی بیاندازم بی اندازه خسته کننده است، راستش تنها یک دلیل پررنگ برای آن می بینم آن هم احساس گناه احمقانه درونی ام نسبت به داشته هایم در مقابل نداشته های دیگران است، اگرچه این احساس کاذب باشد چون در واقع من ادمی هستم که اصولا با حداقل ها می توانم از زندگی لذت ببرم. حتی مهرطلبی یا همان خود شیرینی خودمان هم نیست، من این نوع مهربانی را نسبت به آدمهایی که برای من می توانند ایجاد منافع کنند ندارم اما به محض دیدن نیاز عاطفی و روحی دیگران نمی توانم بی تفاوت باشم. یک مقدارش ژنتیکی است، یک مقدارش را بدون اغراق مربوط به ماه تولدم می دانم و اینکه خیلی زود دلم به رحم می آید با همه خودخواهی هایی که در خودم می شناسم، اما قسمت اعظمش این است که همواره یک احساس گناه بدی پیدا می کنم به اینکه کسی تنها بود، پناه آورد و من رهایش کردم، مدعی اینکه برای کسی کار خاصی انجام داده ام نیستم با این حال تازگی ها احساس می کنم دیگر انرژی اش را ندارم چون از مواجه شدن با حماقت های اطرافیانم احساس خفگی می کنم. این ربطی به اینکه شما دوستتان را دوست دارید یا نه، ندارد فقط دلم می خواهم از این مامان بازی عذاب آور خارج شوم.

دخترک از یک زندگی می آید که درش به او خیانت شده، ایراد از کجا بوده به من ربطی ندارد به هرحال خیانت به احساسات یک آدم دیگر که با تو شریک است در راه زندگی، برای من هیچ وقت قابل بخشش و چشم پوشی نبوده حالا سند رسمی اش هم که امضا شده باشد دیگر بدتر! ازدواج را هم من، همیشه یک معامله دانستم انگار که سه دانگ از مغازه زندگی مال تو، سه دانگ دیگرش مال دیگری است، غل و غش در این شراکت پستی و نابخشودنی است، از بحث خارج نشوم، حالا به تو خیانت شده و تو که زنی بوده ای که حتی به یادگارهای قدیم شوهرت از عشق ها و دوست دخترهای قدیمیش لای کاغذ پاره هایش هم، حسودی می کردی! باید جل و پلاست را جمع کنی و بروی تا دیگری بیاید!  آنقدر خرد کننده است که باید صبر کنی و صبر کنی یک سال، دو سال .. طول می کشد تا دوباره بتوانی از زمینی که زده اند ترا، بلند شوی اما تو دنبال التیام و مسکن یک شبه ای و حالا آغوش های نخراشیده طاق و جفتی است که برای تو زن مطلقه در جامعه ایران باز می شود چه می کنی؟! این را به حساب این می گذاری که به اصطلاح بسیار بد پسرانه اش که دلم می خواهد اینجا بگویم خیلی ک...ی!!

حالا فرض هم بگیر که هستی اصلا تو بمب زک.....ز برو حالت را ببر اصلا بفروش اما برای چه اینقدر ارزان می فروشی چرا تند و تند در را بروی اولین تق تق در باز می کنی که هرکسی یکی بزند و برود و تو بمانی با تنی زخمی و دلی زخمی تر!

 من برای زندگی خودم متعصب و سخت گیر بودم اما به دیگران سخت گیری نمی کنم چون بایدها و نبایدهای آدم ها با یکدیگر فرق می کند،برای خودم که باشد جاهایی می روم که بعدا دردم نیاید، با پای خودم هم می روم اگر دلم بخواهد و اگر نه، اگر غرور است یا هرچی، دیاروالبشری هنوز نتوانسته مرا وادار کند کاری را انجام دهم که خودم نخواستم، بعد، این دوست یا پناه جویی که اینها را از تو می داند دلداریش که می دهی تا درخودش بیش از این فرو نریزد براق می شود که چرا شعار می دهی پس چرا برای خودت سخت گیری ! یعنی دلت می خواهد همان جا یک زوکی جانانه بروی تو دهانش و چانه اش را پایین بیاوری!

 می دانم آدم است ،گاهی دلت می سوزد، گاهی عاشقی، گاهی فکر می کنی عاشقی، گاهی می خواهی انتقام بگیری، گاهی می خواهی ولنگاری کنی، اصلا گاهی می خواهی لکاته باشی. هر چه هست این تو هستی که می روی و لابد خواسته ای که می روی، لطفا ادای قربانی ها را در نیاورید، نگویید نمی دانم چه سری است که همه مردها به من نظر دارند؟! حتما بعضی وقتها یک جایت باد می دهد و طرف مقابلت هم که مرد است این را بو می کشد، یک جا وا می دهی، یک جا علنا داری می گویی بیا ترتیب مرا بده، اصلا اینها نیست تو نمی خواهی، چراغ هم نزدی، مرد و موجود نرینه همین است می آید، شاخ و شانه می کشد،خودی نشان میدهد، اصلا خوشگلش را بگوییم تو بگو او طالب است و تو مطلوب، او عاشق است و تو معشوق، سر آخر این تو هستی که بله را می دهی حتی در عالم حیوانات! با طبیعت که نمی شود جنگید، اما خودت را به خنگی می زنی که  من بله نگفتم، من نخواستم! اما من تنها این را می دانم که این روزها کمتر کسی به کسی تجاوز می کند!  بعد گریه و زاری که چه زمانه ای شده همه می خواهند آدم را ...  اگر راست می گویی حداقل اگر دلت هم مرد می خواهد بگذار دو روز هم که شده موس موست را کند، بگذار غرور زنانه ات را ارضا کند، بگو دلم خواست، نگو اغفال شدم آخر آدمی را که دهه چهارم زندگیش را می گذراند اگر اغفال کنند که باید رسما روی خودش بنویسد من الاغم بیایید سوارم شوید. حالا اینها به کنار تو که زخم خیانت خورده ای چرا می روی خیمه ات را روی زندگی سی ساله و چند ساله مردم به پا می کنی، فاز عاشقی بر می داری که بله خب زنش کهنه شده و تکراری و با عشوه خرکی حال به هم زنی ربودن مرد دیگری را، چون زنش کهنه شده، به حساب اینکه خودت خیلی مالی می گذاری؟!

گاهی لجم در می آید از آدم های اینچنینی، دلم می خواهد دوستی و همه حرمت ها را سیفون بشکم و توی صورتشان رذالتشان را تف کنم، اینکه تو تنهایی دلیلی نمی شود آشیانه دیگری را آلوده کنی. اینکه کسی چهار تا کمپلیمان شخمی به تو می دهد تا زودتر بروی زیرش بخوابی را به حساب داف بودنت نگذار، کمی فکر کن، کسی تا به حال از ... کسی عاشق نشده است اگر هم شده از همان مسیر عقش کرده اگر نه این است شک ندارم در فرهنگ و منش مرد ایرانی و شرقی انتهایش به همین فضاحت است و دیگر اینکه  اسم هر گه و کثافتی را که در زندگی راه می اندازید و تویش می لولید عشق نگذارید، عشق مفهوم پیچیده و عرفانی و آسمانی هم ندارد اما مسلما به این هرزگی و ولنگاری هم نیست! 

اینها را گفتم نه از اینکه خودم را مبری از اشتباه می دانم این شاید داستان بسیاری از ما باشد اما هرچه می کنید هرزگی را لای کره و عسل نپیچید چیز حال به هم زنی می شود..

/ 0 نظر / 55 بازدید